تبليغاتX
فراموش شده

فراموش شده

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی

مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو

آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق

سراپای وجود بی وفا معشوق را

پروانه می کردم

+ نوشته شده در جمعه 1387/05/04 8:45 بعد از ظهر توسط محشر |


 

زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد

و قلبها گرامی تر از آنند که بشکنند

فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم

 

یک سوال:

اگه فقط یک ساعت از عمرتون مونده باشه چی کار می کنین؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31 5:33 بعد از ظهر توسط محشر |


دل تنگ

سر خود را مزن اينگونه به سنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

منشين در پس اين بهت گران

مدران جامه جان را مدران

مكن اي خسته درين بغض درنگ

دل ديوانه تنها دلتنگ

پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي است

قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است

ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين

سينه را ساختي از عشقش سرشارترين

آنكه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين

چه دلآزارترين شد چه دلآزارترين

نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند

نه همين در غمت اينگونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

ناله از درد مكن

آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن

با غمش باز بمان

سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان

راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/29 2:2 بعد از ظهر توسط محشر |


آبی تر از آنم که بیرنگ بمیرم

از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم

من آمده بودم که تا مرز رسیدن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم

تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم

 

از طرف عزیزی که اسمش آشنا و خودش برام غریبه : علی

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/21 8:13 بعد از ظهر توسط محشر |


اگه دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم كه بدونم لایق تو

دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم

با تموم بی پناهی به تو تكیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد همه زجری كه كشیدم

همه رو به جون خریدم ولی از تو نبریدم

هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تو رو دیدم

تو سبك شدن،تو رویا همه جا به تو رسیدم

اگه احساسمو كشتی اگه از یاد منو بردی

اگه رفتی بی تفاوت به غریبه دل سپردی

بدون اینو كه دل من شده جادوی طلسمت

یكی هست این ور دنیا كه تو یادش مونده اسمت

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19 2:55 بعد از ظهر توسط محشر |


اتل متل جدایی : عروسکم کجایی؟

گاو حسن پریشون

یه دل داره پر از خون

عشقم که رفت هندستون

خونم شده قبرستون

یه عشق دیگه بردار

یه دنیا قصه بردار

اسمشو بزار بچگی

تا آخر زندگی

آچین و واچین تموم شد

عمر منم حروم شد.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17 11:7 قبل از ظهر توسط محشر |


دل كه رنجيد از كسي خرسند كردن مشكل است،

شيشه بشكسته را پيوند كردن مشكل است،

 كوه را با آن بزرگي ميتوان هموار كرد،

 حرف ناهموار را هموار كردن مشكل است.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16 12:56 بعد از ظهر توسط محشر |


مفهوم زندگی نه به معنای بودن است

در یک گل است لذت معنای زندگی

یک جرعه عشق با کمی شهد عاطفه

این است:

راز سبز مداوای زندگی

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16 12:52 بعد از ظهر توسط محشر |


تو زندگی منتظر باش اما معطل نباش

تحمل کن اما توقف نکن

قاطع باش اما لجباز نباش

صریح باش اما گستاخ نباش

بگو آره اما نگو حتما"

بگو نه اما نگو ابدا"

و اما ....

 تو زندگی هرگز نگو هرگز


گفتی تو دلم اول و اخر خودتی

از هرچه که دارم بهترینش خودتی

 خندیدم و زیر لب مکرر گفتم

شاهزاده ی قصه های من خر خودتی


گفتمش دل ميخري؟ گفت چند؟

گفتمش دل مال تو، تنها بخند

 خنده كردو دل ز دستانم ربود

 تا به خود باز آمدم او رفته بود

 دل زدستانش به خاك افتاده بود


می دونی بدترین درد دنیا چیه؟

بدونی اون که تنها پناهته

یه پناهگاه دیگه داره


مردان در قالب مردی به وسعت غیر قابل باوری نامردن

برای اثبات همین بس که خود را در مقابل قلب کوچک یک زن مرد می نامند

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04 1:59 بعد از ظهر توسط محشر |


 

 

-1 برای بیشتر خانوم ها مهم ترین مسئله ،امنیت مالی است.

-2 با این که امنیت مالی برایشان بسیار مهم است،

ولی باز هم بیرون می رن و لباس های گرون قیمت می خرن.

-3 با این که همیشه لباس های گرون قیمت می خرن،

ولی مدام میگن که چیزی ندارن بپوشن.

4 -با این که می گن چیزی ندارن بپوشن،

ولی همیشه هم قشنگ و شیک لباس می پوشن.

-5 با این که همیشه قشنگ و شیک لباس می پوشن،

ولی می گن لباس هام دیگه کهنه و درب و داغونه.

-6 با این که میگن که لباس هاشون کهنه و درب و داغونه،

ولی  انتظار دارن که شما همیشه از تیپ شون تعریف کنید.

-7 با این که همیشه انتظار دارن ازتیپ شون تعریف کنید،

ولی وقتی هم شما این کار رو می کنین ...حرف هاتونو باور نمی کنن.

(می فهمن که داری مخ شونو می زنی)

 

 

 -1 تمامی آقایون شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند

-2 در حالـی که شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند،

ولی در هر صورت وقت  واسه خانوم ها دارند.

-3 در حالـی که در هر صورت وقت واسه خانوم ها دارند،

ولی اون ها رو  به حساب نمی آرن.

-4 در حالی که اون هارو به حساب نمی آرن،

ولی همیشه یکی تو دست و بالشون هست.

-5 در حالی که همیشه یکی تو دست و با لشون هست،

ولی بازم شانس‌شون رو  روی تور کردن بقیه خانوم ها امتحان می کنن.

۶- در حالی که شانس شونو روی بقیه خانوم ها امتحان می کنن،

ولی دستپاچه می شن وقتی زنی ترکشون می کنه.

۷-در حالی که دستپاچه می شن وقتی زنی ترکشون می کنه،

ولی بازم درس عبرت نمی گیرن وهنوز هم می خوان

 شانس شون رو روی  بقیه خانوم ها امتحان کنند.

(نمی دونن شانس فقط یک بار در خونهً آدمو میزنه)

  

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/29 6:45 بعد از ظهر توسط محشر |


در یک روز خزان پاییزی

پرستویی را در حال مهاجرت دیدم 

به او گفتم : چون به دیار یارم می روی

به او بگو دوستش دارم

بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمدو

گفت : دوستش بدار ولی منتظرش نمان.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/29 3:30 بعد از ظهر توسط محشر |


گر آخرین فریب تو ای زندگی نبود


اینک هزاربار رها کرده بودمت


زان پیشتر که باز مرا سوی خود کشی


درپیش پای مرگ فدا کرده بودمت


هر بار کز تو خواسته ام برکنم امید


آغوش گرم خویش برویم گشاده ای


دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست


اما در این فریب فسونها نهاده ای

فرستنده : حامد

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/26 2:14 بعد از ظهر توسط محشر |


اگر قرار بود لیلی و مجنون بهم برسند

دیگه نه لیلی لیلی می شد

و نه مجنون مجنون

عشق

لذت رسیدن نیست

نه!

عشق

حسرت رسیدنه

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/24 2:44 بعد از ظهر توسط محشر |


امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛

و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه،

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی.

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی

 فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی

و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی

جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛

اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی

تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.

با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند

و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛

در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم

و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛

و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.

بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد.

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟

اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا

فرستنده : استر عزیز

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/22 4:25 بعد از ظهر توسط محشر |


آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شوربهتی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

فرستنده : آرمین

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/21 1:40 بعد از ظهر توسط محشر |


آه...آه که نمیتونم بگویم دوستت دارم.

نمیتوانم بگویم با خندها و کارهایت عاشقت گشتم.

نمیتوانم بگویم دوستت دارم، از گفتنش میترسم.

اما میتوانم بگویم،عزیزم چیزی احتیاج نداری؟

میداند دوستش دارم،میداند عاشقش شدم

ولی نمیداند شب و روز من را گرفته؛

نمیداند هر روز بعد از دوری برایش نامه و شعر مینویسم

و هر روز قصد میکنم این نامها را بدهم ولی جرات نمیکنم.

با خندهایش میخندم و با گریهایش گریه میکنم با نگرانیهایش نگران میشوم.

آه...آه چرا طبع آدمیزاد اینگونه است.

چرا اینگونه است تا میفهمد کسی دوستشان دارد خود را میگیرند.

آرزو میکنم آنها هم عاشق شوند،عاشق شوند تا بفهمند من چه میکشم.

شماره موبایل گرفتن و اس ام اس دادن و آی دی گرفتن و چت کردن

شده تنها بهانه من برای ارتباط با او...

و در آخر یه روزی،یه جایی و یه زمانی از هم دور میشیم.

اون موقع هست که احساس ضعف میکنم،

احساس میکنم تکه ای از بدنم کم شده،

آشوب در دلم به پا میشه؛به این در و اون در میزنم،

سعی میکنم خودم رو سرگرم کنم تا دوریش رو احساس نکنم.

یه بغض گلوم رو فشار میده،بالاخره این بغض لعنتی کار خودش رو میکنه،اما چه خوب...

این بغض این گریه باعث میشه احساسم،تمام احساسم به اون نشون داده بشه.

دیگه طاقت ندارم،هیچوقت نمیتونستم بهش بگم دوستت دارم،

هیچوقت نتونستم ببوسمش،

ولی نمیدونم یه احساسی منو طرفش میکشونه و زورم میکنه تا ببوسمش.

چه لحظه ی خوبی...

با اینکه الان پیشم نیست ولی با مروز کردن این خاطرها اون و از یادم نمیبرم

و آرزو میکنم که دوباره چه تو خیالم چه تو واقعیت ببینمش و یه بار دیگه بهش بگم...

دوستت دارم

فرستنده : مرضیه

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19 3:57 بعد از ظهر توسط محشر |


عشق من پائيز آمد مثل پار ...

باز هم ما باز مانديم از بهار...

بايد از فقدان گل خونجوش بود ...

در فراق ياس مشكي پوش بود ...

ياس بوي مهرباني مي دهد ...

عطر دوران جواني مي دهد ...

ياسها يادآور پروانه اند ...

ياسها پيغمبران خانه اند ...

ياس را يك شب گل ايوان ماست ...

ياس تنها يك سحر مهمان ماست ...

ياس را آئينه ها رو كرده اند ...

ياس را پيغمبران بو كرده اند ...

ياس بوي حوض كوثر مي دهد ...

عطر اخلاق پيمبر مي دهد ...

حضرت زهرا دلش از ياس بود ...

دانه هاي اشكش از الماس بود ...

داغ عطر ياس زهرا زير ماه ...

مي چكانيد عطر حيدر را به چاه ...

عشق محزون علي ياس است و بس ...

چشم او يك چشمه الماس است و بس ...

اشك مي ريزد علي مانند رود ...

بر تن زهرا گل ياس...

فرستنده : حامد

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/18 1:31 بعد از ظهر توسط محشر |


از اولین نگاه تو بودی در کنار من
با قلب من همیشه کمی راه آمدی
در راههای سخت عبورم ز زندگی
تا ساحل امید تو همراه آمدی
ای مهربانترین تپش قلب زندگی
ای قصه صبوری گل های عاطفه
ای امتداد اینه عشق تا ابد
ای معنی تولد زیبای عاطفه
زیباتر از تولد گلهای ارغوان
 
آبی تر از شکفتن روح حقایقی
دستان تست سایه صدها گل غریب
تو شرح حال سوختن شمع عاشقی
یادم نمی رود که چه کردی برای من
گلدان آرزوی مرا آب داده ای
 
در سایه روشنی که پر از عطر یاس بود
من را به روی ثانیه ها تاب داده ای
پرواز کن به کشور اینه های پک
شاید مرا ز برکه غم ها رها کنی
شاید مرا و عاطفه را آشتی دهی
دل را به نغمه های وفا آشنا کنی
ای شعر بی مثال نگاه و طلوع و عشق
رفتی و بی تو واژه احساس تیره شد
رفتی و چشم های من از کشور افق
 
سوی غروب سرخ و غریب تو خیره شد
غربت حضور سکت امواج اشک هاست
رفتی و مانده خاطره هایت برای من
یادش به خیر چشم تو و آسمان عشق
با رفتنت شکست دل اشک های من
 
روزی که چشم های تو از مرز دل گذشت

گم شد میان کلبه رویا بهار من
 
دل ها فدای چشم پر از هجرت تو شد
پیوندهای آبی تو یادگار من
 
گرچه گذشت سالی و دل ها ز غم شکست
در دل غم است تا تو بیایی ستاره ام
برگرد و عطر عاطفه را با خودت بیار
در انتظار رویش عشقی دوباره ام
ای اولین حکایت بی انتها ی عشق
رفتی و بی تو نام نجابت غریب شد
بی تو به وسعت عطش سرخ لاله ها
دل مرد و سرزمین شکفتن عجیب شد
رفتی و بی تو ترجمه تلخ زندگی
در جای جای شهر وجودم سروده شد
رفتی و بی تو دفتر کمرنگ یک غروب
در کوچه های آبی چشمم گشوده شد
پیش تو عشق هجی سبز بهار بود
با رفتنت بلور غزلهای من شکست
ای معنی طراوت باران عاطفه
 
بی تو غمی غریب به شهر دلم نشست
در پاسخ سوال سراسر نیاز من
گفتی که چشم های مرا جا گذاشتی
بعد از عبور ساده خود مهربان چه زود
 
دل را میان حادثه تنها گذاشتی
این بود پاسخ تپش قلب عاشقم
این بود پاسخ غزل سرخ انتظار
کردی دریغ از دل من یک نگاه را
این بود رسم مهر و وفای تو ای بهار
نورت چه شد ستاره من پرتوت کجاست
باور نمی کنم که تو از یاد برده ای
باور نمی کنم که پس از مدتی غروب
دل را به شهر آبی دیگر سپرده ای
رفتی و بغض کرد بدون تو شهر چشم
 
بی تو غروب می کند از دیده ام بهار
تا آن زمان که بگذری از کوچه دلم
 
ما غرق حسرتیم و هیاهو و انتظار

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14 2:21 قبل از ظهر توسط محشر |


غمگين توي تنهايي نشستم

بغض سرد و بي صدامو تو چشاي تو شكستم

طعم تلخ گريه ها مو كسي اينجا نميدونه

چه غريبه توي دنيا لحظه هاي عاشقونه

به هواي چشم خيسم ديگه ابري نمي باره

تو شباي خالي من نميخنده يه ستاره

جاده ي از تو گذشتن پيش رومه تا هميشه

تو نموندي تا ببيني آخر قصه چي ميشه

سايه اي خسته تر از شب و تو با پاي پياده

آخر قصه همينه من و تنهايي و جاده

فرستنده : آرمین

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/13 2:34 بعد از ظهر توسط محشر |


 سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
سلام ای 
خنجر حرفای مردم 
 
سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
 
آخه این بار شده من با تو هرگز
 
نمی خوام حالتو حتی بدونم
 
تعجب می کنی آره همونم
 
همونی که زمونی قلبشو باخت
 
همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
 
همونی که برات هر لحظه می مرد
 
که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
 
همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود 
 اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
 
ولی دیگه گذشت اون حرفا ،خانوم
تعجب 
می کنی آره عجیبه 
 
می خوام دور شم ازت خیلی غریبه 
 خیال کردی همیشه زیرپاتم ؟
 
با این نامردیات بازم باهاتم ؟
 
برات کافی نبود حتی جوونیم 
 تموم
شد آره گم شد مهربونیم 
 
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
 
نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتر 
 
دیگه بسه برام هر چی کشیدم 
 فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
 
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
 
کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
 
دریغ از یک نگاه عاشقونه
<