تبليغاتX
فراموش شده


فراموش شده

عمیق ترین نفرت در دل من ما’من گرفته است

با یک هفته تاخیر

تولدم مبارک

خیلی خوش گذشت کادو زیاد گرفتم

خیلی ها هم که انتظار نداشتم بهم تبریک گفتن

ولی این جور موقع ها یه حرف خوبی میزنن

"همه بهت تبریک می گن جز اونی که ازش انتظار داری و منتظر تبریک گفتنشی"

تولد من گذشت ولی هیچ وقت یادم نمی ره که بهم تبریک نگفت

من گفتم

تولدشو تبریک گفتم بازم می گم

حالا مستقیم یا غیر مستقیم

بازم حرف های پارسال

یک سال گدشت

شاید یک سال بزرگتر شدم

یک سال دیگه هم با عشق زندگی کردم

وقتی خدا منو بکشونه پای میز محاکمه

تنها افتخار زندگیم

۹ سال عاشقی

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/22ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط محشر| |

       رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حکن                        

                                  به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                 

                                  تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                               

                                 بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                

                         تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                  

                          وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                 

                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                    

                            یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

 همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                     

                                 قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط محشر| |

 

دوستت دارم و از هیچ کسم باکی نیست

 

آتش عشق من از هیزم ناپاکی نیست

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط محشر| |

یه معذرت خواهی گنده

فکر کنم دیگه درسام زیاد میشه دیر به دیر مطلب میذارم

ولی فراموشتون نمی کنم

قول می دم

دیر زمانی است که جستجوگر دستی هستم

تا به من ببخشد

پشیزی از عشق و عاطفه را

و به من بیاموزد بخشش را

که دل من نمی داند

هیچ

از عشق و از عاطفه                     

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/08ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط محشر| |

سلام

بابت تاخیر معذرت می خوام دل تنگم و هیچ راهی جز حرف زدن با شما ها ندارم

شما راهنماییم کنید، چطور فراموشش کنم؟

 

چگونه فراموش کنم تو را

تو که از خرابی های بی کسی

به قصر زیبای عشق هدایتم کردی

چگونه فراموش کنم تو را که سال ها

در خیالم سایه ات را می دیدم

چگونه فراموش کنم تو را که همزمان

با تولدت همه را فراموش کردم

نوشته شده در جمعه 1388/02/18ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط محشر| |

سلام ببخشید خیلی وقته که مطلب نذاشتم ولی امروز دیگه خجالت کشیدم آخه امروز تولد وبلاگمه

 ۲سال پیش همچین روزی من داشتم با کمک ملیکای عزیز وبلاگم رو درست می کردم

و اصلا" فکر نمی کردم موفق بشم و دوستای زیادی پیدا کنم ولی پیدا کردم

دوستای عزیز و با معرفتی که می ارزند به صدتا دنیا

تولد وبلاگم مبارک

صد سال به این سال ها

 

 

نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم!

نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم!

نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند.

نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود.

نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او.

او قدر ندانست یا من، نمی دانم...

نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم

نمی دانم چرا وقتی که دل بستن سهل است،  دل کندن آسا نیست

نمی دانم خدا به ما دل داد تا از دنیا ببریم یا دنیا را داد تا دل بکنیم

هنوز نمی دانم با بودن او زندگی سخت است یا بی او

تحمل جای خالیش تو تک تک لحظه ها سخت تر است یا...

نمی دانم شکستن غرورم سخت تر است یا شنیدن صدای شکستن قلبم

نمی دانم تو به من عشق را آموختی یا می خواهی نفرت را یادم بدهی

نمی دانم که بگویم: چرا آمدی؟

یا بپرسم که: چرا رفتی؟

من نمی دانم،تو به من بگو

نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط محشر| |

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید، برادرکوچکش سخت مریض است

و پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش رااز دست داده بود

 و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.

 سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست.

سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد.

فقط پنج دلار.

بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر، به داروخانه رفت.

 جلوی پیشخوان انتظار کشید تاداروساز به او توجه کند،

ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود. بالاخره سارا حوصلش سررفت

و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جاخورد و گفت: چه میخواهی؟

دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریضِه، می خوام معجزه بخرم. قیمتش چقدراست؟

دارو ساز با تعجب پرسید: چی بخری عزیزم!!؟

دخترک توضیح داد: برادرکوچکم چیزی در سرش رفته و بابام می گوید

فقط معجزه میتواند او را نجات دهد. من هم میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است.

داروسازگفت: متاسفم دختر جان!!! ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدابرادرم خیلی مریضه ِو بابام پول ندارد.

این همهء پول من است. من از کجا میتوانم معجزه بخرم؟؟؟؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، ازدخترک پرسید: چقدر پول داری؟

دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.

مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه.

بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت: من میخوام برادر و والدینت را ببینم،

 فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه.

 آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

 پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم!!

نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!

نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط محشر| |

خیلی سخته عاشق کسی بشی اما اون حتی ندونه دردتو

                                  از چشات نخونه قصه غم و علت لرزش دست سردتو

خیلی سخته زندگیت فنا بشه واسه دیدن یه لبخند رو لباش

                                  واسه گفتن از امید و آرزو تو سیاهی غم انگیز شباش

من نیومدم بگم تو هم بیا مثه قصه ها بریم از این دیار

                                  یا که خیلی مهربون یه مدتی واسه من ادای عشقو در بیار

تو می خوای برنده باشی می دونم به همه می گم ببازن جلو پات

                            هر چی اسپند به آتیش می کشم تا که چشمت نزنن ، بشن فدات

تو می خوای پرنده باشی می دونم یه نفس هوای خوشبختی می خوای

                             خودم آسمون هفتمت می شم تو فقط بگو،بگو با هام می آی

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط محشر| |

سر از کار چشمات کسی در نیاورد....

دل به چشمای تو بستم     تو شدی همه وجودم

عشق تو باور من شد              با تموم تا رو پودم

هر کی اومد سر راهم     چشما مو بستم ندیدم

دست تو تو دست من بود        تو رو با دلم خریدم

برای نفس کشیدن            عشق تو طنین من بود

بودن تو پیش چشمام         خواب و رویای شبم بود

من همه ترانه هامو            واسه چشم تو نوشتم

ندونستم تو دروغی            وای چه تلخ سرنوشتم

من بدون تو میمردم                     اما تو تنها نبودی

من واست بازیچه بودم          عشق رویا هام نبودی

هنوزم سخت عزیزم                      باور بد بودن تو

بازی رو دیگه تموم کن            دیگه بسته موندن تو

فکرشم واسم عذاب                 که دلت پر از فریب

هنوزم باور ندارم که                 شدی واسم غریبه

گر چه تو واسم عزیزی          نمی بخشم غم همراهت

تا ابد باید بمونی                 تو آتیش اون گناهت

عشقمو بازیچه کردی                خدا برسه به دادت

نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط محشر| |

بیمارستان روئتن آرش

ساعت ۱۲:۲۰ شب

در روز ۱۶

ماه :

ترکی: سکنجی

نجومی: قوی ایل

رومی: تشرین اول

هخامنشی: باران ریز

هجری شمسی به عربی: عقرب

هجری قمری: شعبان

میلادی: اوت

..........

نفهمیدین؟

هجری شمسی به فارسی: آبان

معلوم شد دیگه

تولدم مبارک

به امید خدا صد سال زنده باشم و صد سال براتون بنویسم

یک سال بزرگتر شدم

هرکی یه چیزی می گه

من می گم یک سال دیگه عاشق بودم

و عاشقانه زندگی کردم

خدایا به خاطر این یک سال شکر

 

تو منظورش خودمما

من زیبا ترین لبخند خدام

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط محشر| |

هرسه مقابل پنجره نشستند خیره به دریا

یکی از دریا گفت

دیگری گوش کرد

سومی نه گفت

                ونه گوش کرد

او در میانه ی دریا بود غوطه درآب

از پشت پنجره حرکات او آرام وواضح

در آبی پریده رنگ آب

درون کشتی غرق شده ای چرخید

زنگ نجات غریق را به صدا درآورد

حباب های ریزی با صدایی نرم بر روی دریا شکستند

ناگهان یکی پرسید:

                       ((غرق شد؟))

دیگری گفت:

                       ((غرق شد))

سومی از عمق دریا نگاه شان کرد

گویی به دونفر که غرق شده اند مینگرد.

(یانیس ریتسوس)

   هرکسی هرچیزی از این شعر فهمید لطفا به من هم بگوید .آخر شاید شما یه چیزهای خیلی قشنگ تری توی این شعر پیدا کنید  که به فکر من نرسیده باشد. یعنی حتما همین طور است....

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/08ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط محشر| |

حالا که اومدی پیشم می خوام بگم دوست دارم

تنها بودم یکی شدیم بهت بگم دوست دارم

هنوز توی نوشته هات بهم میگی دوست دارم

شجاعتت چه عالیه باید بگم دوست دارم

چه انتظار تلخیه تحمل جداییا

گفتی از انتظار نگو فقط تو رو دوست دارم

شبای تار من گذشت ، خورشید آسمونی

نگو که شرمنده ای تو ، تنها تو رو دوست دارم

گل سفید این دلم هرگز نا امید نشد

همیشه از ته دلم ، بهت می گم دوست دارم

با این که پر غصه بودم ولی همیشه خندیدم

آخه فقط یاد تو بود بهم می گفت دوست دارم

یخ های سنگین دلم به دست تو ترک گرفت

گفتی باید آبش کنی بدون یخ دوست دارم

نگاه آبی رنگ تو پر از غرور خاکیه

برای این شدم نگات می خوام بگم دوست دارم

دیگه نگو بخاطر اون دور دورا منو ببخش

آخه تو بخشیده شدی برای این دوست دارم

نمی دونم چطور شده که زندگی از در آشتی اومده

انتظارا تموم شده تنها تو رو دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط محشر| |

بر حذر باش از هر آنچه گریخت

            که هَما جست و جو نمی خواهد

                           راه بگشا که سر رسید از راه

چشم بگشا نشسته بر درگاه

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/17ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط محشر| |

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...

خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد!

خیانت نکنید گناه داره به خدا

نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/11ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط محشر| |

   

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند.

هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت.

اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.

گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند.

 

در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد

و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود

رهگذر رو به مرد نگهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

نگهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

نگهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد.

 از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند.

راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد.

مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم. من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند!

این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!      

    - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند.

چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

                                                                                                                                                                  
نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط محشر| |

از هنگامي كه خداوند مشغول خلق كردن زن بود  شش روز مي گذشت . فرشته اي ظاهر شد و عرض كرد: " چرا اين همه وقت صرف اين يكي مي فرماييد ‌؟ "

خداوند پاسخ داد دستور كار او را ديده اي؟

بايد كاملا قابل شستشو باشد اما پلاستيكي نباشد.بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.بايدبتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار كند.بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند ميشود ناپديد شود.از زانوي خراشيده گرفته تا قلب بوسه اي داشته باشد كه بتواند همه دردها را درمان كند.و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد. گفت :" شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ "

خداوند پاسخ داد " فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند."

خداوند سري تكان داد و گفت: تازه به اين ترتيب اين ميشود الگوي متعارف آنها.

فرشته سعي كرد جلوي خدا را بگيرد.تمامش كنيد اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا.

خداوند فرمود : نمي شود. مخلوقي را که اين همه به من نزديک است، چيزي نمانده.

بيماري، خودش را درمان کند، يك خانواده را با يك قرص نان سير كند.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.

اي خداوند او را نرم آفريدي. بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بكشد.

فرشته پرسيد :" فکر هم مي تواند بکند ؟"

خداوند فرمود نه تنها فكر مي كند بلكه قوه ي استدلال و مذاكره هم دارد.

فرشته متوجه چيزي شد و به گونه ي زن دست زد.

به شما گفتم كه در اين يكي زيادي مواد مصرف كرده ايد. مثل اينكه اين نمونه نشتي دارد.

خداوند مخالفت کرد : " آن که نشتي نيست، اشك است."

فرشته پرسيد : " اشک ديگر چيست ؟"

خداوند گفت : " اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي تنهايي، سوگ و غرورش."

فرشته متاثر شد. شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا حيرت انگيزند.

زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي كشند.

سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.

بار زندگي را به دوش مي كشند.

ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند لبخند مي زنند.

وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.

وقتي خوشحالند گريه مي كنند.

وقتي عصباني اند مي خندند.

براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.

وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد نه نمي پذيرند.

بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.

براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.

بي قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و وقتي دوستانشان پاداش مي گيرند مي خندند.

در مرگ يك دوست دلشان مي شكند.

در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند.

مي دانند بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد.

کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است،

آنها شفقت و فکر نو مي بخشند آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند.

زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند.

خداوند گفت : " اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد."

فرشته پرسيد چه عيبي؟

خداوند گفت :" قدر خودش را نمي داند."

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط محشر| |

عشق زیباست چه پیدا و چه پنهان باشد

عشق میخواهد تا انسان انسان باشد

چه کسی گفت که شادی را امسال کنید؟

عشق فرمود که نان باشدو ایمان باشد

در زمینی که علفهای هرزی ریشه کند

عشق از مردم آن شهر گریزان باشد

اي شماها كه به سختي‌ها مي‌انديشيد

بگذاريد كه عاشق شدن آسان باشد

مرگ چون جامه اگر چند به ما نزديك است

زندگي از افق دور نمايان باشد

با بهاري كه مرا نيست دلم مي‌خواهد

گل فراوان خندد، ابر غزلخوان باشد

چتر بردار به ديدارم اگر مي‌آيي

پيش‌بيني من از فردا باران باشد

نوشته شده در شنبه 1387/06/23ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط محشر| |

می دانم از هر آنچه خوانده ام،

از هر آن سرگذشت و قصه که گوشم شنوده است،

که عشق راستین را راه هموار هرگز نبوده است.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/20ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط محشر| |

حالمان بد نیست غم کم می خوریم          کم که نه هر روز کم کم می خوریم

 آب می خواهم شرابم میدهند              عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب            ارچه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند                بی گناه بردند وبر دارم زدند

دشنه نامرد بر پشتم نشست                 از غم نا مردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سنگ آزاد شد             یک شبه داد آمد و بیداد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام              تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

دین اگر این است مرتد می شوم             خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است           کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم                عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم            هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست                بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست

 بت پرستم ، بت پرستی کار ماست           چشم مستی تحفه بازار ماست

درد می بارد چو لب تر میکنم                طالعم شوم است ، باور می کنم

من که با دنیا تلاطم کرده ام                  راه دریا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن                  من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن                من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش               من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است              گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین ، شاد باش              دست کم یک شب تو هم فرهاد باش 

آه در شهر شما یاری نبود                   غصه هایم را خریداری نبود

وای رسم شهرتان بیداد بود                   شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد                خون من فرهاد مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان                 خسته از همدردی مسمومتان

 این همه خنجر دل کس خون نشد               این همه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان                    بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کن گر نباشد پیشه ام                      بوی از فرهاد دارد ریشه ام

عاشق از من دور پایم لنگ بود                 قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم بسته بود                  تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد  نه                 فکر دست تنگ ما را کرد ، نه

هیچ کس از حال ما پرسید ، نه                 هیچ کس اندوه ما را دید ،نه

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد                 هیچ کس یک روز با من سر نکرد

هیچ کس اشکی برای ما نریخت                هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی است حالم دیدنیست                 حالم از این و آن پرسی دنیست

گاه بر روی زمین زل میزنم                   گاه بر حافظ تفعل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت                     یک غزل آمد که حالم را گرفت

<<ما ز یاران چشم یاری داشتیم         خود غلط بود آنچه ، می پنداشتیم>>

نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط محشر| |

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
آن دل که با خود داشتم با دلستنانم می رود

 

من مانده ام مهجور از او ،ديوانه و رنجور از او
گويی که تيغی دور از او بر استخوانم می رود

 

او می رود دامن کشان من رنج تنهايی چشان
ديگر نپرس از من نشان ، کز جان نشانم می رود

 

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعی سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم می رود


برگشت يار سر کشم بگذاشت عيش نا خوشم
چون مجمری پر آشم ،کز سر دُخانم می رود


محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گويی روانم می رود

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/07ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط محشر| |


Design By : Night Skin